تبليغاتX
مسافر جمكران s
 

مسافر جمكران

دوستدار عترت آل عبا





تقدیم به بانوی سرزمین سبز پوشان آسمانی

                   

 

«« بانوی خاک بهشتی قم

نجمه آسمان عصمت و عفاف

کریمه اهل بیت(ع) حضرت فاطمه معصومه(س)»»

 

از آن روز اول یاد گرفتیم که صبح را با سلام به گنبد نورانی بی بی آغاز کنیم .

چقدر از این سرمستی سرخوشیم.

اگر شما نیز صبحتان را با شبنم آغاز کنید.

آنهم سلام به بانوی آفتاب قم ، اینگونه والی میشوید.

که واژه هایتان بوی زیارت میدهد.....

 

در شهر ما بانویی است.

از جنس آیینه شفاف است زلال و بی کرانه...

 

در شهر ما اگر به آیینه کاری حرم چشم بدوری

رد پای ضریح گم شده بانوی آب را در می یابی.

 

در شهر ما بانویی است آسمانی ،

 که چلچراغ های حرمش انسان را میهمان ملکوت میکند.

 

 

 

در شهر ما بانویی است از جنس زیارتنامه های ناب ،

هم نام بانوی آب،روشن تر از آفتاب

بالهای استجابت در شهر ما پر میگیرد.

وقنوت های شفاعت اینجا به گل مینشیند.

 

خوش به حال ما که در شهری صبح را به تماشا مینشینیم.

 که صدای بال کبوتران حرم را از بریم...

 

سالهاست که خانه اش اینجاست. سالهاست که کبوتران خسته و پرشکسته به او و

خانه اش پناه میبرند و سالهاست که کویری را سیراب کرده و مردمش را شیدا و سالهاست

که زردی گنبد او بال در بال نسیم هر صبح دم جانهایمان را نوازش میدهد.

و خلاصه اینک در مدار آسمانی خدا تو هماره کهکشانی از کرامتی.

 

 

              "ای که در مدار آسمانی خدا تو هماره کهکشانی از کرامتی 

                ای نوید اشفعی لنا به زائران بی نشان خود عنایتی...."

 

       

 

     

 

     

 

   " آن قبر که در مدینه شد گم

             پیدا شده در مدینه قم "

  متن از : خانم هاشمی

                   از شهر مقدس قم

| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388;ساعت 12:19;  توسط محسن نباتي ; 
از روی شوق

 

دلم برای صحن جامع رضوی تنگ شده.

دلم برای صدای آب حوض وسط صحن آزادی تنگ شده.

دلم برای پا برهنه رفتن در صحن گوهر شاد تنگ شده.

دلم برای آبخوری ها و لیوان های یکبار مصرف حرم امام مهربانم تنگ شده.

دلم برای امامم تنگ شده.

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388;ساعت 13:52;  توسط محسن نباتي ; 
او میهمان نیست صاحب خانه است

گاه میدانیم که میهمانی عزیز در راه است و خود را سخت در انتظار آمدنش غرق میکنیم و گاه کودکانه و گاه یادمان میرود که زمستان دلمان در انتظار بهاری سبز است و غافل از وعده ی دیدار آن میهمان مبارک ، سرگرم بازیچه های دنیوی میشویم و رنگ و وارگ دنیا از یادمان میبرد که آسمان در انتظار خورشید است . اما وعده خدا درباره مهدی موعود " عج " حق است و انتظارش واجب . جویبار معنویت است که در کوچه کوچه های رگ های وجودمان جاری میشود.

انتظار فرج خود گشایشی سبز است . انتظار ، گشودن دریچه ای است رو به آسمان و استشمام عطر امید .

انتظار ، چشم دوختن به انتهای جاده هدایت است و آنکه چشم به انتهای جاده بدوزد راه گم نخواهد کرد و محبوبترین کار نزد خداهمین انتظار است . همین خانه روبی دل .همین برقراری و عاشقی لحظه به لحظه . همین حزن که جواز عبور از صراط است و محبوبترین اعمال نزد خداست.

برای آنان که چشم بصیرت دارند و تاریکی و غفلت و جهالت روز را به چشم دل میبینند ، انتظار صبح و طلوع خورشید حتمی ست . برای آنان آمادگی برای ظهور موعود یک باید نیست . یک نیاز است . نیازی برتر از تشنگی روح ، عطش جان ، درماندگی درون.

خدایا ، مهربانا ، لطیفا ، شهادت میدهم که مولایم ، آقایم ، امام عصر حجت توست و شهادت میدهم با تمام وجود که بازگشت او بی تردید حق است .

من لحظه به لحظه به آمدن او گواهی میدهم و دم به دم مقدمش را انتظار میکشم . خدای من به این انتظار و باور رستگارم ای مهربانترین 

 

                    

  


حرف دل ...

چقدر از تو دور ماندم ، چقدر از خود دور ماندم . کلامم را با چشم دل بخوان که ببینی آن را با آب زلالی از جنس اشک نوشته ام . آن را بخوان که حدیثی از فراق تو ست. آن را بخوان وبدان که از خود توان نوشتن نداشتم . یادم است که میگفتی باید به آنجایی که لایق آنیم ، یعنی بهشت برین دست یابیم . اما میدانی که بی تو یافتن مسیر بهشت چقدر دشوار است . آخر نشان آن را از که بپرسم که خود ره گم کرده نباشد و از که بپرسم در حالی که هیچ راه شناسی نمی یابم ودر این سرای بی کسی تنها خود را میبینم بی تو و تنها و نمی دانم بعد از تو چه کسی با لبخندش مرا به سوی خدا خواهد خواند و چه کسی با نگاهش قلبم را آرام خواهد کرد که مهدی (عج) می آید . دیگر چه کسی عصا زنان راه نماز را نشانم خواهد داد . دیگر چه کسی با قطرات اشکش بذر حب مولا را در دلم خواهد کاشت . کاش بودی ودستم را می گرفتی یا شاید ای کاش من بودم در آن مسیری که تو در آن قدم بر می داشتی . ولی افسوس که آن راه را گم کرده ام ، همان راهی که تونشانم دادی ، راه بهشت را می گویم ، همان بهشت گم شده . یادت هست آن روزی را که رفتی ، من در کجای این مسیر بودم ، حال آرزو دارم همان جا مانده بودم تا لااقل راه را گم نکرده بودم . اما میدانم که نمی توان در یک جا ماند وباید رفت واز این روست که به امید خدا به خود جرئت حرکت دادم و می دانم آن را به مدد تو خواهم یافت .

" م. سادات هاشمی "

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388;ساعت 16:12;  توسط محسن نباتي ; 
تعيين كنندگان وقت ظهور دروغگو هستند
قال المهدی (ع): وَ اَمّا ظُهُرُ الفَرَجِ فَاِنَّهُ اِلَی اللهِ (تَعالی ذِکرُهُ) وَ کَذِبَ الوَقّاتوُنَ.
«الغیبة /177» «کشف الغمّه 2/531» «کمال الدّین 2/484» «دُرّة الباهر /47» «البحار 53/181»
اما ظهور فرج (امام عصر ارواحنا فداه) بستگی به اذن و اراده خدای بلند مرتبه دارد و کسانی که برای ظهور (امام (ع)) وقت معین کنند دروغگو هستند

به راويان حديث ما رجوع كنيد

قال المهدی (ع) : وَ اَمَّا الحَوادِثُ الواقِعَةُ فَارجِعُوا فیها اِلی رُواةِ حَدیثِنا فَاِنَّهُم حُجَّتی عَلَیکُم وَ اَنَا حُجَّةُ اللهِ عَلَیهِم.
«البحار 53/181» «الوسائل 18/101» «الاحتجاج 2/283» «الغیبة /177» «کمال الدین 2/484» «کشف الغمه 2/531»
و اما در رویدادهای تازۀ اجتماعی به راویان حدیث ما رجوع کنید که آنها حجّت من بر شمایند و من حجّت خدا بر آنها هستم.


اموال شما
قال المهدی (ع) :  وَ اَمَّا اَموالُکُم فَلا نَقبِلُها اِلاّ لِتُطَهَّروُا، فَمَن شاءَ فَلیَصِل وَ مَن شاءَ فَلیَقطَع، فَما آتانَا اللهُ خَیرٌ مِمّا آتاکُم.
«الاحتجاج 2/283» «البحار 53/180» «الغیبه /176» «کمال الدین 2/484» «کشف الغمه 2/531»
و اما اموال شما، پس آنها را نمی پذیریم مگر بجهت پاک شدن اموالتان پس هر کس می خواهد بپردازد و هر کس نخواست آن را قطع کند و نپردازد و آنچه خداوند به ما می دهد بهتر از آن است که به شما می دهد.


خورشيد پنهان

قال المهدی (ع): وَ اَمّا وَجهُ الاِنتِقاعِ بی فی غَیبَتی فَکاالاِنتِفاعِ بِالشَّمسِ اِذا غَیَّبَها عَنِ الاَبصارِ السَّحابُ.
«کمال الدّین 2/485» «احتجاج 2/284» «البحار 53/181» «الدّرة الباهرة /48» «الغیبة /177» «کشف الغمه 2/532»
و امّا چگونگی بهره بردن از من در زمان غیبتم، مانند بهره مند شدن از آفتاب است آن زمانی که ابرها آن را از چشم ها بپوشانن.
 


امان مردم دنيا

قال المهدی (ع):وَ اِنّی لَاَمانٌ لِاَهلِ الاَرضِ کَما اَنَّ النُّجوُمَ اَمانٌ لاَِهلِ السَّماءِ.
«کمال الدّین 2/485» «احتجاج 2/284» «البحار 53/181» «الدرة الباهرة /48» «الغیبة /177» «کشف الغمه 2/532»
بدرستی که من برای مردم دنیا امان (از عذابها و بلایا) هستم همانگونه که ستارگان برای اهل آسمان امانند.
 
سوال در مورد آنچه بدرد نمي‌خورد
قال المهدی (ع): فَأَغلِقوُا اَبوابَ السُّؤالِ عَمّا لا یَعنیکُم، وَ لا تَتَکَلَّفُوا عِلمَ ما کُفیتُم.
«کمال الدّین 4/485» «احتجاج 2/284» «البحار 53/181» «الغیبة /177» «کشف الغمه 2/532»
پس در مورد آنچه بدرد شما نمی خورد پرسش نکنید، و خود را برای آنچه که کفایت شده اید به زحمت نیندازید.
 
دعا براي تعجيل در فرج
قال المهدی (ع): اَکثِروُا الدُّعاءَ بِتَعجیلِ الفَرَجِ، فَاِنَّ ذالِکَ فَرَجُکُم.
«کمال الدّین 2/485» «احتجاج 2/284» «البحار 53/181» «الغیبة /177» «کشف الغمّه 2/532»
برای تعجیل و شتاب فرج (گشایش کلی و همگانی و یا ظهور امام عصر (ع)) زیاد دعا کنید به درستی که فرج و گشایش شما همان است.

میلاد مسعود امام عصر (عج) برشما منتظران مبارکباد

| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388;ساعت 21:49;  توسط محسن نباتي ; 
عاشق صادق ز جانبازی خود پروا ندارد
                                     گر کند پروا مسلّم او سر سودا ندارد
رشته ی عشق بر گردن مگو زنجیر ذلت
                                 این مدال افتخار است هیچ کس جز ما ندارد[گل]
   

                میلاد امام حسین (ع) بر شما مبارکباد


              مزرع سبز ملك ديدم و داس مه نو *** يادم از كشته خويش آمد وهنگام درو

( حافظ )

زيباترين صورتهاى معشوق حقيقى در هر زمان و مكانى تمامى فرزندان آدم على نبينا و عليه السلام را به عشق بازى فرا مى خواند ، اما آدمزادگان چنان سرگرم خورد و خوراك و پوشاكند كه از تمام فريادهاى بلند جهان هستى حتى ندايى ضعف را نمى شنود .

امام العارفين اميرالمؤمنين (عليه السلام) در بيانى نورانى مى فرمايند :

« مَا أكثَرَ العِبَر وأَقَلّ الإعتِبَار » .

مايه عبرت بشر بسيار است وليكن عبرت آمرزان اندكند .

ونداى ملكوتى فرشته وحى به تمامى بشر امر ميكند :

( فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الاَْبْصَارِ ).

اگر دلى بيدار باشد خواهد ديد كه سراسر جهان هستى فرياد برمى آورند :

يكى هست نيست جز او *** وحده لا إله إلاّ هو

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388;ساعت 18:20;  توسط محسن نباتي ; 


باسلام و عر ض تسلیت به مناسبت امام هفتم امام موسی کاظم علیه                                                السلام     


منصور دوانيقى از حضرت موسى بن جعفر (عليهما السلام) خواست تا براى مبارك باد روز نوروز و گرفتن هدايا كه براى او حمل مى كردند ، بنشيند .
حضرت فرمود : من در اخبار جدم رسول خدا (صلى الله عليه وآله) جستجو و دقت كردم ، براى اين عيد خبرى نيافتم . عيد گرفتن چنين روزى سنت ايرانيان است و اسلام آن را محو كرد و پناه به حق كه ما چيزى را كه اسلام ميرانده ، زنده كنيم .
منصور گفت : من اين را به عنوان سياستى براى لشكر انجام مى دهم ، تو را به خداى بزرگ سوگند مى دهم كه بنشينى ، حضرت نشست ، فرمانروايان و امرا و لشكريان بر حضرت وارد مى شدند و به او تبريك مى گفتند و هدايايى براى حضرت مى آوردند و خادم منصور بالاى سر حضرت هداياى آورده شده را شماره مى كرد .
در پايان ديدار مردم پيرمردى سال خورده وارد شده ، گفت : اى پسر دختر رسول خدا ! من مردى فقير و تهيدستم كه در اين روز مالى ندارم به تو هديه دهم ، هديه من سه بيت شعر است كه جدم براى جدّت حسين بن على (عليهما السلام)سروده است و آن را خواند ، حضرت فرمود : هديه ات را پذيرفتم ، بنشين خدا تو را بركت دهد .
آنگاه به سوى غلام منصور سر برداشته ، فرمود : نزد امير . . برو و او را از اموال آگاهى ده و بپرس مى خواهد با اين اموال چه كند ، غلام رفت و برگشت و گفت : منصور مى گويد كه همه آنها تحفه اى از من به شماست ، هرچه مى خواهيد انجام دهيد ، حضرت به پيرمرد تهيدست فرمود : همه اين اموال را بردار كه بخششى از سوى من به توست ! .!
| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388;ساعت 17:47;  توسط محسن نباتي ; 

زندگانى زهرا (س) در خانه شوهر

 

«زشتى اين جهان را ديدى و خود را از دنيا بريد» (ابو نعيم اصفهانى) زندگانى زهرا (ع) در خانه شوهر نمونه است،چون سراسر زندگانى او نمونه است،چون خود او نمونه است،چون شوى او،پدر او و فرزندان او نمونه اند.نمونه مسلمان هايى آراسته بفضيلت و خوى انسانى.انسان هائى كه از ميان مردم،برمى خيزند،با مردم زندگى مى كنند،چون ديگر مردم راه مى روند،مى خورند،مى پوشند،اما از آن سوى اين غريزه ها سرشتى دارند،برتر از فرشته،سرشتى پيوسته بخدا.انسانهائى كه درد ديگران را دارند،يا درد مردم را مى دانند و مى كوشند تا با رفتار و كردار خود درمان بخش آنان باشند و اگر نتوانند در تحمل رنج و دشوارى با ايشان شريك شوند.و گاه درد مى كشند تا ديگران درمان يابند.چنين كسان طبيبان الهى و شاگردان حقند و بحق مصداق كامل اين بيت كه: كل يريد رجاله لحياته ا من يريد حياته لرجاله (1) برترى را در بزرگى روح مى دانند نه در پروردن تن و آنچه تن بدان نيازمند است،و اگر به تن زنده اند براى آنست كه زندگى درست را بديگران بياموزند.

بآنها مى گويند هنگامى كه با مردم زندگى مى كنى ديگر تو نيستى.اين مردمند كه بايد براى خدمت آنان زنده بمانى.در انسان دوستى تا آنجا پيش مى روند كه مى گويند چگونه سير بخوابم و در دور دست ترين نقطه ها انسانى گرسنه پهلو بر زمين نهد. (2) زهرا (ع) پرورده چنين مدرسه اى است.نو عروسى كه جهاز او بهاى يكى زره به قيمت چهار صد درهم و اثاث البيت وى چند كاسه و كوزه سفالين باشد،پيداست كه در خانه شوى چگونه بسر خواهد برد.

اكنون فاطمه (ع) آماده رفتن بخانه شوهر است.پدرش آخرين درس را بدو مى دهد.او پيش از اين،درسهائى نظير اين درس را آموخته است.اما درس هاى اخلاقى بايد پى در پى تكرار شود تا با تمرين عملى بصورت ملكه نفسانى در آيد هر چند او نيازى به تمرين ندارد،اما هر چه باشد انسان است،و با زنان خويشاوند و همسايه در ارتباط:

-دخترم به سخنان مردم گوش مده!مبادا نگران باشى كه شوهرت فقير است!فقر براى ديگران سرشكستگى دارد!براى پيغمبر و خاندان او مايه فخر است.

-دخترم پدرت اگر مى خواست مى توانست گنج هاى زمين را مالك شود.اما او خشنودى خدا را اختيار كرد!

دخترم اگر آنچه را پدرت مى داند مى دانستى دنيا در ديده ات زشت مينمود. (3) من در باره تو كوتاهى نكردم!ترا به بهترين فرد خاندان خود شوهر داده ام!شوهرت بزرگ دنيا و آخرتست (4) .

خدايا فاطمه از من است و من از اويم!خدايا او را از هر ناپاكى بركنار بدار!در پناه خدا!به خانه خود برويد.در بعض روايت ها چنين آمده است:

زنها براه مى افتند.اسماء دختر عميس مى ماند.

-تو كيستى؟چرا نرفتى؟ -من بايد نزد دخترت بمانم.چنين شبى دختر جوان بايد زنى را در دسترس خود داشته باشد.شايد بدو نيازى افتد.

قسمت اخير اين داستان را مؤلف كشف الغمه بهمين صورت آورده است.ابو نعيم اصفهانى نيز هنگام نوشتن شرح حال اسماء بنت عميس آنرا نوشته است چنانكه نوشتيم جعفر بن ابى طالب و زن او اسماء بنت عميس جزء نخستين دسته مهاجران حبشه اند (6) وى همراه شوهرش در سال هفتم هجرت هنگام فتح خيبر به مدينه بازگشت.هنگام بازگشت جعفر از حبشه پيغمبر (ص) فرمود بكدام يك از اين دو شادمان باشم «فتح خيبر يا بازگشت جعفر» (7) .

بنابر اين ممكن نيست بگوئيم اسماء شب عروسى فاطمه (ع) در مدينه بوده است.اگر روايت در اصل درست باشد و اگر روايت كنندگان در نوشتن نام دچار اشتباه نشده باشند،محتملا اين زن اسماء ذات النطاقين دختر ابو بكر و زن زبير بن عوام بوده است.شگفت اينست كه ابو نعيم خود نخست داستان هجرت اسماء را به حبشه و بازگشت او و مشاجره وى را با عمر بر سر اينكه مهاجران حبشه امتيازى بيش از مهاجران مدينه دارند،آورده و بلافاصله داستان گفتگوى او را با پيغمبر در شب عروسى فاطمه نوشته است (8) .

يكى از فاضلان معاصر كه كتابى بنام «فاطمه از گهواره تا گور» (9) نوشته و كتاب او سه سال پيش در بيروت بچاپ رسيده است،پس از آنكه با چنين مشكلات روبرو گرديده و پس از آنكه گفته هاى علماى پيشين را مبنى بر ناممكن بودن حضور اسماء بنت عميس در اين عروسى آورده است.گويد:

«راه حل معقول اينست كه بگوئيم اسماء همان اسماء بنت عميس است،لكن او پس از رفتن به حبشه چند بار به مكه آمده است.و چون مسافران بين اين دو نقطه بايد تنها عرض درياى سرخ را به پيمايند اين كار چندان مشكل نيست. (10) اين مؤلف بزرگوار يك نكته مهم را فراموش كرده است،و آن اينكه وقايع تاريخى تابع فرض و تصور ما نيست.اگر اصولى و يا فقيه هنگام تعارض اخبار تا آنجا كه ممكن باشد به جمع عرفى و يا جمع فقاهتى متوسل مى شود،بخاطر اين است كه مدلول روايت اثر عملى دارد،يعنى بيان كننده يكى از احكام پنجگانه تكليفى است و تا آنجا كه ممكن باشد فقيه نبايد دست از امارات بردارد.

اما چنين جمعى را در داستان هاى تاريخى نمى توان پذيرفت.و بر فرض كه بپذيريم لا اقل بايد سندى داشته باشيم كه اشاراتى و لو با جمال به رفت و آمد مكرر مهاجران مكه به حبشه داشته باشد.ما مى دانيم دسته اى از مهاجران حبشه پيش از هجرت،به مكه بازگشتند،و آن هنگامى بود كه شنيدند و يا پيش خود تصور كردند،مردم مكه از مخالفت خود با پيغمبر دست برداشته اند. ابن هشام نام يك يك اين مهاجران و تيره آنان را نوشته است.در هيچ سندى كوچكترين اشارتى به بازگشت جعفر بن ابى طالب و يا زن او اسماء بنت عميس نيست.

آنگاه اگر امروز مسافرت از حجاز به حبشه از راه پيمودن عرض درياى سرخ آسان باشد،دليل نمى شود كه هزار و چهار صد سال پيش هم چنين آسان بوده است.كسانى كه از بيم جان و يا آزار جسمانى به كشورى بيگانه پناه بردند مانند بازرگان يا سياحت پيشه اى نبودند كه پيوسته از نقطه اى به نقطه ديگر مى رود.

از اينها گذشته ما سندى از قرن دوم هجرى در دست داريم كه داستان هجرت اسماء بنت عميس را بتفصيل تمام نوشته است.اين سند كتاب نسب قريش نوشته ابو عبد الله مصعب بن عبد الله بن مصعب زبيرى است.كتاب مصعب جنبه تبليغاتى ندارد.گزارشى دقيق است كه از روى روايتهاى دست اول نوشته شده وى درباره اسماء چنين نويسد:

«چون جعفر بن ابى طالب به حبشه رفت زن خود اسماء بنت عميس را همراه خويش برد اسماء در حبشه،عبد الله،محمد و عون را براى او زاد.چند روز پس از زادن عبد الله براى نجاشى نيز فرزندى زاده شد،كس نزد جعفر فرستاد كه:

-پسرت را چه ناميده اند؟ -عبد الله!

نجاشى فرزند خود را عبد الله ناميد،و اسماء شير دادن او را بعهده گرفت و بدين جهت نزد نجاشى منزلتى يافت،چون جعفر با مسافران دو كشتى عازم بازگشت شد،اسماء دختر عميس و فرزندانش را كه در حبشه زاده بودند،با خود برداشت و به مدينه آمدند و در مدينه بودند تا آنكه جعفر به موته رفت و در آنجا شهيد شد. (11) اين سند ديرينه ترين و در عين حال روشن ترين ماخذ درباره اسماء بنت عميس است و ما مى دانيم جعفر بسال هفتم هجرت پس از فتح خيبر بمدينه آمد.

نيز داستان هجرت جعفر جزء دومين دسته مهاجران،در سيره ابن هشام (12) و انساب الاشراف بلاذرى آمده است.بلاذرى نويسد:

جعفر با زن خود اسماء بنت عميس جزء دومين دسته بود و در حبشه ماند،ابو طالب در زندگانى خود هزينه او را مى فرستاد.سپس با گروهى از مسلمانان پس از فتح خيبر بمدينه بازگشت. (13) پس رواياتى را كه حاضر بودن اسماء را در مكه بهنگام مرگ خديجه و يا بودن او را در مدينه بشب عروسى فاطمه (ع) متذكراند،بايد مبتنى بر تخليط حادثه ها با يكديگر و شبيه دانستن نام شخصى با ديگرى دانست.چنين اشتباهات در چنان گزارش ها فراوان ديده مى شود.

سه روز پس از عروسى بديدن دخترش مى رود.درباره زن و شوهر دعا مى كند.ديگر بار فضيلت هاى على (ع) را بر مى شمارد و بخانه بر مى گردد.اما چنان مى نمايد كه دورى دختر را، حتى در اين مسافت كوتاه نمى تواند تحمل كند.سالهاست فاطمه شب و روز در كنارش بوده است.او علاوه بر آنكه دخترش بود،ياد خديجه را براى او زنده نگاه ميداشت.«چه كسى جاى خديجه را مى گيرد؟!روزيكه مردم مرا دروغ گو خواندند مرا راستگو دانست.و هنگامى كه همه مرا رها كردند دين خدا را با ايمان و مال خود يارى كرد» (14) مى خواست يادگار خديجه پيوسته در كنارش باشد،اما او اكنون همسر على است و بايد در خانه او بماند.اگر حجره اى نزديك خانه خود براى آنان آماده كند خاطرش آسوده خواهد بود،اما ممكن است مسلمانان مدينه در زحمت بيفتند،سرانجام خواست عروس و داماد را در حجره خود جاى دهد.ولى اين كارى دشوار است چه هم اكنون در خانه او دو زن (سوده و عايشه) بسر مى برند.حارثة بن نعمان آگاه مى شود و نزد پيغمبر مى آيد:

-خانه هاى من همه بتو نزديك است خود و هر چه دارم از آن توست.بخدا دوست تر دارم كه مالم را بگيرى تا آنرا در دست من باقى بگذارى.

-خدا تو را پاداش بدهد.

از اين روز فاطمه و على به يكى از خانه هاى حارثه منتقل ميشوند. (15) سالهاى دوم هجرت و اند سال پس از آن براى پيغمبر و مسلمانان،سالهاى سختى بود چه از جهت اوضاع سياسى و چه از جهت شرائط اجتماعى و اقتصادى.روزى كه پيمان مدينه بسته شد (16) ،يهوديان با آنكه از حقوق سياسى و اجتماعى برخوردار بودند،بعللى كه اين كتاب تاب تفصيل آنرا ندارد، (17) دشمنى خود را با پيغمبر آغاز كردند و تا آنجا پيش رفتند كه به حكم قرآن مسلمانان به يكباره رابطه خود را با آنان بريدند.تغيير قبله از مسجد اقصى به خانه كعبه كينه آنانرا با پيغمبر بيشتر كرد.دسته ديگرى نيز در يثرب بسر مى بردند كه زير پوشش مسلمانى بزيان مسلمانان كار ميكردند.

سركرده آنان عبد الله بن ابى بن ابى سلول بود.اين عبد الله پيش از رسيدن پيغمبر به مدينه سوداى حكومت شهر را در سر داشت و مقدمات رياست او را نيز آماده كرده بودند ليكن هجرت پيغمبر از مكه بدانجا او را از اين بزرگى محروم ساخت.

عبد الله و كسان او بظاهر مسلمان شدند و جانب پيغمبر را گرفتند،ليكن دل آنان با او نبود. بخصوص شخص عبد الله كه هر گاه فرصتى دست مى داد ضربتى كارى باسلام و مسلمانان مى زد،چنانكه با عقب نشينى در جنگ احد عامل شكست مسلمانان گشت.حادثه رجيع و بئر معونه (18) را نيز كه در آن بيش از چهل تن از زبده مسلمانان به شهادت رسيدند،زبان دشمنان را دراز ساخت.و قبيله هاى دنيا طلب خود را بدشمنان اسلام بستند.

شرايط اقتصادى نيز دشوار بود،مسلمانان مدينه و انصار تا آنجا كه مى توانستند از همراهى با مهاجران دريغ نمى كردند،بلكه با همه تنگدستى آنانرا بر خود مقدم ميداشتند.اما مگر توان مالى مشتى كشاورز و كاسب خرده پا چه اندازه است؟غنيمت هاى جنگى هم رقمى نبود كه نياز نو مسلمانان را بر طرف كند و محمد (ص) كه هدايت و رياست اين مردم را بعهده داشت، آنانرا بر خود و خويشاوندان و بستگان خود مقدم مى داشت.اگر گشايشى در كار پيدا مى شد حق مستمندان مهاجر و انصار بود .اين درس را قرآن بدو و خاندانش آموخته است.اگر خدا را دوست مى دارند بايد لقمه را از گلوى خود ببرند و به گدايان،يتيمان و اسيران بخورانند بى آنكه بر آنان منتى نهند.و بدانند كه اين لقمه حق آن مستمندان است.حقى كه خدا براى آنان معين فرموده در مقابل پرداخت اين حق نبايد چشم پاداش و يا سپاس داشته باشند.پاداش اين كار نيك را در جهان ديگر خواهند گرفت.روزيكه همه چهره ها ترش و در هم رفته است، چهره آنان شاداب و لبهاى ايشان خندان خواهد بود. (19) مسلم است كه على پسر عموى پيغمبر و فاطمه دختر او در انجام دادن اين فرمان سزاوارتر از ديگران بودند.اين آيه ها در خانه آنان و بر آنان نازل شده است.در اجراى همين دستور اخلاقى بود كه اين زن و شوهر بيش از توان انسان معمولى بر خود سخت گرفتند.چهل سال پس از اين تاريخ هنگامى كه على ديده از اين جهان پر رنج فرو بست و بجوار رحمت پروردگار رفت،با آنكه پنجسال آخر زندگانى را در حكومت بر جهان اسلام بسر برده بود،فرزندش حسن (ع) در نخستين خطبه خود او را چنين ستود:

«مردم!دوش مردى بجوار خدا رفت كه از پيشينيان كسى بر او سبقت نگرفت و از پسينيان كسى بپاى او نخواهد رسيد.چون پيغمبر او را به ماموريتى مى فرستاد جبرئيل از سوى راست و ميكائيل از سوى چپ او را نگهبان بودند تا پيروز برگردد.آنچه از او بجا مانده هفتصد درم است »اين سند نوشته ابن سعد در كتاب الطبقات الكبرى و از قديم ترين اسناد تاريخى و مورد استناد همه تاريخ نويسان است.

ابن عبد ربه اندلسى كه در آغاز سده چهارم مرده و كتاب او در پايان سده سوم نوشته شده، مانده از او را سيصد درهم نوشته است (21) .

بسيار بى انصافى است كه كسى بگمان خود و يا براى گمراه ساختن مردمان ناآگاه،كتابى بنويسد و بخواهد اسلام را از ديدگاه فلسفه بشناساند آنگاه باتكاء ترجمه اى غلط از ماخذى متاخر و چند قرن پس از ابن سعد و ابن عبد ربه،على را سرمايه دار زمان خود معرفى كند.

اين بى انصافان كه براهنمائى انديشه كوتاه بين مى خواهند هر حادثه اى را با تاويل هاى نادرست و دور از ذهن و منطق علمى،بر دريافت هاى غلط خويش منطبق سازند،اين رنج مختصر را هم بر خود هموار نمى كنند كه نخست همه اسناد را بررسى نمايند آنگاه آنرا طبقه بندى كنند و سپس با روشى كه همه تاريخ نويسان بدان آشنا هستند درست را از نادرست جدا سازند.نمى توانند يا نمى خواهند خدا مى داند «و من يضلل الله فماله من هاد» (22) .

1.همگان ديگر كسان را براى خود مى خواهند جز تو كه خود را براى ديگر كسان مى خواهى. (متنبى.ديوان ص 190 ج 3) .

2.نگاه كنيد به نامه امير المؤمنين على عليه السلام به عثمان بن حنيف (نهج البلاغه ص 50 ج 4) .

3.كشف الغمة ج 1 ص 363.

4.همان كتاب 351.

5.حلية الاولياء ج 2 ص 75.

6.رك.ابن هشام ج 1 ص 345 و ابن سعد ج 8 ص 205.

7.ابن هشام ج 3 ص 414.

8.حلية الاولياء ج 2 ص 74-75.

9.فاطمة الزهراء من المهد الى اللحد.

10.ج 2 ص 204.

11.نسب قريش ص 81.

12.ج 1 ص 345.

13.ص 198.

14.بحار ج 43 ص 131 و رك ص 21 اين كتاب.

15.ابن سعد،طبقات ج 8 ص 14 و رجوع شود به الاصابة ج 8 ص 158 بخش يك و الاخبار الموفقيات ص 376.

16.رجوع كنيد به تحليلى از تاريخ اسلام،از نويسنده.ص 39-53.

17.رجوع شود به تحليلى از تاريخ اسلام نوشته مؤلف ص 55.

18.خلاصه حادثه رجيع اينكه نمايندگانى از طائفه كنانه نزد پيغمبر آمدند،و از او خواستند، كسانى را به قبيله آنان بفرستد تا احكام اسلام را بديشان بياموزند پيغمبر شش تن از مسلمانان را همراه آنان كرد،ولى آنان در موضعى بنام رجيع بر اين شش تن حمله بردند،چهار تن را كشتند و دو تن ديگر را به مشركان مكه تسليم كردند و آن دو تن در آنجا بكين كشتگان قريش در بدر كشته شدند در حادثه بئر معونه سى و هشت تن نمايندگان پيغمبر به شهادت رسيدند.

19.سورده دهر آيات 8-11.

20.الطبقات ج 3 ص 26.

21.العقد الفريد ج 5 ص 103.

22.الرعد:33.

             برگرفته از سایت تبیان

| لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388;ساعت 22:39;  توسط محسن نباتي ; 

امضای رضايت به ستمكار نداديم 

                                           چون مثل علی متحدان ضعفائيم
         
        
صد شكر كه از مال جهان هيچ نداريم 

                                         صد حمد كه از قيد زر و سيم رهائيم
          
          
 
هرگز به طلا دست خود آلوده نكرديم 

از آنروست  كه ما ناب تر از شمش طلائيم


گفتند بترسيد از اين تيغ و از اين بند   

                                                 گفتيم كه ما وارث شاه شهدائيم

 

گفتند كه در محضر ما سجده نمائيد

                                           گفتيم فقط بنده درگاه خدائيم

 


گفتند چرا رخت شما تيرو تار است  

                                  گفتيم كه در ماتم گل غرق عزائيم

 


گفتند نگوئيد چه كس فاطمه را كشت    

                                     گفتيم مگر ما ثمر تخم زنائيم

 


گفتند چرا اينهمه بي باك و دليريد      

                                      گفتيم كه ما هموطن قبر رضائيم
  

گفتند چو طاغوت خدايان زمينيم 

                                            گفتيم كه ماهم تبر كرب وبلائيم

| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388;ساعت 17:47;  توسط محسن نباتي ; 
 سلام به همه ؛

دوستان خوبم مدتیه مشکل بزرگ بزرگی برای آشنایان ما پیش آمده.اگر مایلید برای حل این مشکل در

 ختم صلواتی

شرکت کنید.

از دوستانی که در این طرح شرکت میکنند تقاضا داریم در سجده آخر نمازهایشان خدا را به حضرت رقیه و اولاد امام حسین (علیهم السلام) قسمش بدن تا مریض هاییمان را شفا دهد.

اللهی و ربی بالحسین و بالاولاد الحسین (علیهم السلام) و بالرقیه بنت الحسین اشف کل مریض

آدرس وبلاگ و اسم خودشونو بزارند تا بعداْ  ازشون تقدیر کنم.

انشا الله خدا مشکل همه را حل کنه.

بعدش بعضی از دوستان یه بیوگرافی از خودم خواسته بودن که انشاا... تو پست بعدی یه بیوگرافی کامل ارائه میدم.


| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387;ساعت 9:47;  توسط محسن نباتي ; 

سخنان آتشين امام سجاد (عليه السلام ) با كوفيان

                                           کاروان

رسالت بيدارگرانه امام سجاد (عليه السلام ) چندان دير آغاز نشد. با فاصله اى كوتاه از واقعه کربلا، على رغم همه دردهاى درونى و رنجهاى جسمى ، امام بر سكوى رهبرى ايستاد. از لابلاى توده هاى غم و درد، قد برافراشت و چنان با سخنان برنده اش ‍ فضاى تيره اتهام ها و تبليغات مسموم امويان را شكافت كه كورترين چشم ها، درخشش حقيقت را ديدند و سنگترين دل ها، لرزيدند و بر مظلوميت حيسن و خاندانش گريستند و بر آينده خويش بيمناك شدند!

امام على بن الحسين (عليه السلام ) در مدت اقامت خويش در كوفه ، دو بار به احتجاج برخاست ؛ يك بار روى سخنش با مردم پيمان شكن كوفه بود، و بار ديگر در «دارالاماره» و در برابر عبيدالله بن زياد.

هان ، اى مردم ، اى كوفيان ! شما را به خدا سوگند، آيا به ياد داريد نامه هايى را كه براى پدرم نوشتيد! نامه هاى سراسر خدعه و نيرنگتان را! در نامه هايتان با او عهد و پيمان بستيد و با او بيعت كرديد! ولى او را كشتيد، به جنگ كشانديد و تنهايش گذاشتيد!

 احتجاج آن حضرت با مردم كوفه

قافله حسينى را پس از عاشورا به سوى كوفه آوردند و براى آنان در كنار شهر، خيمه زدند. خاندان حسين(عليه السلام ) را - كه اكنون اسيران حكومت اموى شناخته مى شوند - در آن خيمه ها جا دادند. جارچيان حكومت ، در شهر نفرت و خيانت ، كوفيان را فرا مى خوانند تا از اسيران جنگى خويش ديدار كنند! كوفيان هم ، بى شرمانه آمدند. آمدند براى تماشا! تماشاى بزرگترين ستم تاريخ بر اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) ستمى كه كوفيان پايه هاى آن را بنيان نهاده بودند! على بن الحسين (عليه السلام ) از خيمه ها خارج مى شود. حذيم بن شريك اسدى روايت گر آن صحنه مى گويد: على بن الحسين (عليه السلام ) با اشاره از مردم خواست تا قدرى آرام شوند. همه آرام شدند. امام برجاى ايستاد، سخنش را با ستايش پروردگار آغاز كرد و بر پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) درود فرستاد و سپس چنين فرمود:

هان اى مردم ! آن كه مرا مى شناسد، سخنى با او ندارم ولى آن كس كه مرا نمى شناسد، بداند كه من على بن الحسين فرزند همان حسين هستم كه در كنار رود فرات ، با كينه و عناد، سر مقدسش را از بدن جدا كردند بى اين كه جرمى داشته باشد و حقى داشته باشند!

من فرزند كسى هستم كه حريم او را حرمت ننهادند، آرامش او را ربودند، اموالش را به غارت بردند و خاندانش را به اسارت گرفتند. من فرزند اويم كه دشمنان انبوه محاصره اش كردند و در تنهايى و بى ياورى - بى آن كه كسى را داشته باشد تا به ياريش برخيزد و محاصره دشمن را براى او بشكافد - به شهادتش رساندند. و البته اين گونه شهادت، - شهادت در اوج مظلوميت و حقانيت - افتخار ماست !

هان ، اى مردم ، اى كوفيان !

شما را به خدا سوگند، آيا به ياد داريد نامه هايى را كه براى پدرم نوشتيد! نامه هاى سراسر خدعه و نيرنگتان را! در نامه هايتان با او عهد و پيمان بستيد و با او بيعت كرديد! ولى او را كشتيد، به جنگ كشانديد و تنهايش گذاشتيد!

واى بر شما! از آنچه براى آخرت خويش تدارك ديده ايد! چه زشت و ناروا، انديشيديد و برنامه ريختيد!

پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله و سلم ) را با كدام رو و با كدام چشم نگاه خواهيد كرد.

او به شما خواهد گفت : شما خاندان مراكشتيد، حرمتم را شكستيد، بنابراين از امت من نخواهيد بود.

سخنان امام سجاد (عليه السلام ) كه به اينجا انجاميد، صداى كوفيان به گريه بلند شد، وجدان هاى خفته براى چندمين بار بيدار شدند. كوفيان به ملامت و سرزنش خويش پرداختند! امام سجاد (عليه السلام ) به سخنان ادامه داد و فرمود:

خداى رحمت كند كسى را كه : رهنمودهاى مرا بپذيرد و سفارش هاى مرا كه در راستاى رضاى الهى و درباره پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و اهل بيت (عليه السلام ) اوست رعايت كند چه اين كه رسول خدا براى ما الگويى شايسته بود. (1)

كوفيان يك صدا فرياد بر آوردند:

اى فرزند رسول خدا! تمامى ما گوش به فرمان شما و پاسدار حق شماييم بى اين كه از اين پس ، روى بگردانيم و نافرمانى كنيم ! اكنون با كسى كه به جنگ شما برخيزد خواهيم جنگيد. و با كسى كه در صلح با شما باشد صلح و سازش خواهيم داشت .ما حق خودمان را از ظالمان باز خواهيم گرفت .

امام سجاد (عليه السلام ) در پاسخ كوفيان فرمود:

هرگز! هرگز تحت شعارهاى شما قرار نخواهم گرفت و به شما اعتماد نخواهم كرد.

اى خيانت پيشگان مكار! ميان شما و آرمان هايى كه اظهار مى داريد فاصله ها و موانع ، بسيار است . آيا مى خواهيد همان جفا و پيمان شكنى كه با پدران و من داشتيد، دوباره درباره من روا داريد!

نه به خدا سوگند! هنوز جراحت هاى گذشته اى كه از شما بر تن داريم ، اليتام نيافته است . همين ديروز بود كه پدرم به شهادت رسيد در حالى كه خاندانش در كنار او بودند.

داغ هاى برجاى مانده از فقدان رسول خدا، پدرم و فرزندانش و جدم اميرمؤ منان فراموش نشده است .طعم تلخ مصيبت ها هنوز در كامم هست و غم ها در گسترده سينه ام موج مى زند. در خواست و سفارش من درباره يارى خواستن از شما نيست. تنها مى خواهم كه شما - شما كوفيان ! - نه عزم يارى ما كنيد و نه به دشمنى و ستيز با ما برخيزيد!

امام سجاد (عليه السلام ) در پايان اين سخنان كه آتش ندامت و حسرت را درجان كوفيان برافروخت و مهربى اعتبارى و بى وفايى را براى هميشه بر پيشانى آنان زد، اندوه عميق خويش را با اين شعرها اظهار كرد و بر التهاب قلب ها افزود:

لا غرو اءن قتل الحسين و شيخه       قد كان خيرا من حسين و اءكرما

فلا تفرحوا يا اءهل كوفة بالذى       اصيب حسين كان ذلك اءعظما

قتيل بشط النهر نفسى فداؤ ه          جزاء الذى اءراده نار جهنما (2)

يعنى : اگر حسين (عليه السلام ) كشته شد، چندان شگفت نيست .

در خواست و سفارش من درباره يارى خواستن از شما نيست. تنها مى خواهم كه شما - شما كوفيان ! - نه عزم يارى ما كنيد و نه به دشمنى و ستيز با ما برخيزيد!

چرا كه پدرش با همه آن ارزش ها و كرامت هاى برتر نيز قبل از او به شهادت رسيد. اى كوفيان ! با آنچه نسبت به حسين روا داشتند، شادمان نباشيد. واقعه اى عظيم صورت گرفت و آنچه گذشت رخدادى بزرگ بود! جانم فداى او باد كه در كنار شط فرات ، سر بر بستر شهادت نهاد. آتش دوزخ جزاى كسانى است كه او را به شهادت رساندند.(3)

پي نوشت ها:

1- امام سجاد (عليه السلام ) در اين بخش از سخنان خويش به آيه اى از قرآن اشاره كرد كه خداوند مى فرمايد ولكم فى رسول الله اسوة حسنه يعنى برنامه هاى پيامبر و شيوه عمل او الگويى شايسته براى شماست . گويا امام با مطرح ساختن اين آيه ، مى خواست به كوفيان بنماياند كه روش آنان مخالف روش پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، چه اين كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) نسبت به اهل بيت خويش بويژه نسبت به فاطمه زهرا (سلام الله عليها) و على بن ابى طالب و فرزندان ايشان - حسن بن على و حسين بن على (عليه السلام ) - محبتى خاص داشت و درباره رعايت حقوق و حرمت آنها سفارشهاى صريحى به امت كرده بود. از سوى ديگر كوفيان كه به ظاهر هوادار اهل بيت بوده و از ديرزمان با منطق استدلالى شيعه آشنايى داشتند بسرعت منظور امام سجاد (عليه السلام ) را دريافتند و يك بار ديگر سخنان على بن ابى طالب (عليه السلام ) در گوشهايشان طنين افكند و گويى با همين آيه ، همه چيز را دريافتند، از اين رو به جاى اين كه بگذارند بيان امام سجاد (عليه السلام ) و استدلال آن حضرت تمام شود، به اظهار پشيمانى و ندامت و ابراز همدردى پرداختند.

2- احتجاج طبرسى 2/306.

3- امام سجاد( عليه السلام) جمال نيايش گران، احمد ترابي

| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387;ساعت 19:29;  توسط محسن نباتي ;